روزهای خوش و شیرین همه شب گشته، گذشت
چه بهاران و خزان پنج و شش و هفته، گذشت
ما نبودم و جهان بود و زمستان و بهار
که و کهسار و روان رود و گل و سبزه، گذشت
یک شب تار جهان هق هق من را بشنید
آفتاب آمد و نور آمد و شب رفته، گذشت
روزها شب شد و من بالغ و عاقل گشتم
بس بهار آمد و خردی و جوانی که گذشت
یک زمان غرق عزا گشته و شیون برخاست
که پدر آنکه مرا سایه سر بوده گذشت
همسری آمد و ایام خوشی و بود و سپس
طفلکانی و برویی و بیایی که گذشت
دست ایام گل باغ مرا پرپر کرد
همسر خوب و عزیزم چه غریبانه گذشت
باز شب می شود و روز و زمستان و بهار
بعد از آن مرغ مهاجر چه بهاران که گذشت
اینک این مرد غریبی است که غمناله زند
ای صد افسوس که این عمر چه بی مایه گذشت
24/4/89 - سرچشمه(شهرک مس)
برچسب:
نویسنده: کامران پورعلی