در حلقه شمایم در حال استماع یم
سرخوش ز هر کلامم در حالت سماع یم
از معرفت بگویید از وصف جلوه دوست
از عشق روی دلدار از خلق من جدایم
از وحدت وجودش از کثرت تجلی
از خود گذشتگی بین از حضرت خدایم
چون پرتو جمالش تابید در نخستین
خورشید عشق سر زد زان یار با صفایم
گفتا بیا عزیزی از من چرا گریزی
عالم تو را غلام است پس من چرا نیایم
از عشق گفتگو کن از شمسی پرنده
از آن ابر بشر گو وان پیر مصطفایم
از مولوی چو گویی آتش به جان زنی تو
صد شعله می کشد جان از سر و تا به پایم
یک جرعه زان شراب ربانی ام بریزید
تا مست عشق گردم تا صد غزل سرایم
ای خاک بر سر من دل بسته ام به دنیا
ای کاش می شنیدم آواز آشنایم
بر جان و دل نشیند هر واژه کلامت
ای نام تو محمد ای قاصد خدایم
از عشق بی نصیبم محجور آن حبیبم
در شهر خود غریبم با درد آشنایم
10/5/99-یزد
برچسب:
نویسنده: کامران پورعلی