غرق خون شده دل از پریدنت آینه شکسته شد از غم ندیدنت
خطههای موج را زیر بال خود گرفت از کسالت جهان ناگهان رهیدنت
سیب کاملی شدی در میان باغها دست آسمان رسید عاقبت به چیدنت
آه، سینه را کبود بانگ را سکوت کرد اضطراب حادث از دیده پرکشیدنت
روی شانۀ زمان سر نهاد بیصدا با تمام قامتش سرو از خمیدنت
انتظار کوچهها دود شد سیاه شد اشکِ جاده ماند و من حسرت رسیدنت
با ملال آهوان در غروب دشتها میتوان نگاه خیره بر چمیدنت
بستردل مرا غرق آه کرد و رفت رود رود گریه در وقت آرمیدنت
گوش میشود تنم لحظهلحظه چون دلم تا کجا رسم مگر باز بر شنیدنت
میکشم نفس تو را هردم از مسیر باد میوزد هنوز هم بیشه از وزیدنت
چلچراغ روشنان، دیده باز کن که باز سمت خاوران شود روشن از دمیدنت
استاد شیرینعلی گلمرادی
برچسب:
نویسنده: کامران پورعلی