برای پر کشیدن بسته بالم
دگر گشتم تهی از آرزوها
توقف کرده و بی شور و حالم
دگر روز و شبانم گشته یکسان
دگر مهتاب رفته از خیالم
ز بسکه گشته ام بی دست و بی پا
دگر باید بسوزم هم بنالم
منی که بار خلقی می کشیدم
دگر بر گردن غیری وبالم
خدایا ای خدای مهربانم
مکن بر دیگران هرگز وبالم
غریبی را مکن محتاج مخلوق
مکن وابسته اهل و عیالم
برچسب:
نویسنده: کامران پورعلی