عاشق شده ام وصال سودای من است
دیدار جمال بی مثال سودای من است
از زلف کج و دو طاق ابرو چه کنی
صد قصه کنون زوال سودای من است
گویند رخش چو ماه تابان به شب است
هر شب مه در کمال سودای من است
باید که تهی سینه ز اغیار کنم
مجنون شده چون بلال سودای من است
پرهیز غریبی ز خور و خواب و خوراک
زیرا که وصال بی زوال سودای من است
19 7 96-یزد
برچسب:
نویسنده: کامران پورعلی