
از سوزشیxad که اکنون آتش زده به جانم آماده گذار از امکان و لامکانم وابستگی ندارم بر عالم جمادی خواهم گذر نمایم زین خاک و این جهانم بادم که در تلاش است بهر گذر زدنیا اما دریغ چون من محصور در مکانم هر شب که جسم خود را بر خاک می سپارم آزاد می شود جان، آن بخش بی مکانم چون اسب بی دهانه تازد به دشت و هامون آنگاه دگر منم و، آن مهربان شبانم چون مرغکی به پرواز روح اسیر در تن آزاد می شود از، آن جسم پاسبانم دارم سخن فراوان از هجر روی جانان ترسم جهان بسوزد از سوزش بیانم هر لحظه می گدازم از آتش فراقی کز لطف حضرت حق افتاده است به جانم هرچند مصلحت بود زهر فراق یاران گر ش...
ادامه مطلب